بعد از مدت ها با یک داستان کوتاه بوسه های قلم را به گلبرگ کاغذ آشنا کردم!
«نویسنده ی با ادب»
خبرنگار چشم در چشم مانیتور داشت گزارشش را تدوین می کرد:
-«آقا چرا عصبانی هستید؟!»
-«خجالت نمی کشه بی شعور ِ{بوق} یکی نیس بـ ِش بگه آخه{بوووووق} مگه{بوووق}... باید دَ...{بووووق}»
-«چی شده مگه؟!»
-«خجالت نمی کشه... هر غلطی دلش بخواد می کنه. هر حرفی از دهنش در اومده بهم گفته...»
صدای بوق بود که می آمد و لب مرد که توی مانیتور به هم می خورد!
خبرنگار مانیتور را خاموش کرد. به صندلی تکیه زد: «یارو شعور نداره{بوووووووووق} گزارشو نابود کرد!»
صدای بوق می آمد و لب خبرنگار به هم می خورد!
خبرنگار هم خبرنگارهای قدیم... نه این مردک ِ ................ (قلم نویسنده می چرخد و فقط نقطه چین روی کاغذ می خزد!!!)
تهران
۱۷/۷/۱۳۸۸