آبیترین عبور و سرخترین موج ِ شورهزار
در قاب موجخانه عکس دو دریای صورتی
خون در مصاف شرم پاک نفس رنگ میدهد
از شرم تب گرفته گونهی گرمای صورتی
اعجاز هُرم دستهای کسی روی دست من
من را رسول میکند ید ِ بیضای صورتی
رنگینکمان چشم من که سفر میکند به رنگ
پل میزند همیشه روی تماشای صورتی
من غرق موج عاشقانهی بیرنگ میشوم
سرو از سرم گذشته... آبی ِ رویای صورتی
۱۴/۷/۱۳۸۸
قم
بعد از مدت ها با یک داستان کوتاه بوسه های قلم را به گلبرگ کاغذ آشنا کردم!
«نویسنده ی با ادب»
خبرنگار چشم در چشم مانیتور داشت گزارشش را تدوین می کرد:
-«آقا چرا عصبانی هستید؟!»
-«خجالت نمی کشه بی شعور ِ{بوق} یکی نیس بـ ِش بگه آخه{بوووووق} مگه{بوووق}... باید دَ...{بووووق}»
-«چی شده مگه؟!»
-«خجالت نمی کشه... هر غلطی دلش بخواد می کنه. هر حرفی از دهنش در اومده بهم گفته...»
صدای بوق بود که می آمد و لب مرد که توی مانیتور به هم می خورد!
خبرنگار مانیتور را خاموش کرد. به صندلی تکیه زد: «یارو شعور نداره{بوووووووووق} گزارشو نابود کرد!»
صدای بوق می آمد و لب خبرنگار به هم می خورد!
خبرنگار هم خبرنگارهای قدیم... نه این مردک ِ ................ (قلم نویسنده می چرخد و فقط نقطه چین روی کاغذ می خزد!!!)
تهران
۱۷/۷/۱۳۸۸
آهاي!
با تو اَم!
نميشنوي؟
گوشَت كر است، به من چه!
هديهي قابيلِ 8ساله بهتر از اين؟!
چرا حرف نميزني؟
چه؟!
تارهاي صوتيات... به درك...
«سوپرانو» سيم اول تار است
ميشكنند تاري را كه تار صوتي ندارد
تو هم تار صوتيات...
شكستنت فداي يك تار موي سيمهاي اول تار
تو بايد بشكني
بايد روي زمين بگذارندت
ناله نكردي بعد از آن دق كردنها
اين كار آدم نيست... آهني
به خون كشيدي هابيلهاي تازي را...
به چه جرمي؟!
چشمشان سفيد بود روي خاك؟!
خب باشد!... مثل روي ما... مثل پوست اينطرفيها
آتشبارِ... خونبار!
-تا آخرين سيسي خونَت را ببار-
تازيان هيزمشان تر نيست
تازيانهشان را كه چشيدي، تر بود؟!
چوبهاشان جان ميدهد براي تار...
فقط چند سيمِ تار ميخواهد...
گفتي چند تار صوتيات...؟
از آنهاست، همه چيزمان
-حنجرهي طلايي من و پلاستيكي تو-
همين صدام...
...خودش يك پا «حسين» بود!
*
گوشَت موج گرفته؟ موجش made in u.s.a بوده؟
بد موج گرفته!
ديشَت را جا به جا كن
ما هم روي همين موجيم! V.o.a را ببين...
نه! اين موج نيست! موج بعد...
موج سواري را ميبيني؟!
خبر نداشتي واشنگتن ساحل دارد!
-مايوي سبز هم كمياب شده-
گوشَت موج گرفته؟! نميشنوي؟!
"تو"ي زبان نا فهم جايت روي زمين است!
نه!...زير زمين!
گوشت كه آواز مرا موج ميشنود...
ولي گوش اينها
موج ميزند از صداي من
*
چه ميخواني زير لب؟!
هه هه...!
تو كه نميتواني توي اذان يك دهن ربنا چه چه بزني
دهن مرا ببين... كج ميشود توي آواز!
لا اقل بيا روي موج بعد...
امشب الله اكبر ميخوانم...
اجراي زنده است...
-دهن را يادت نرود... تكنيك را نگاه كن!-
روي بام خانهي (كَد)خدا
آدم خوبي است (كد)خدا
مثل من
داريم ايثار ميكنيم
شايد بن لادن بيايد... با توپولُف
وسط برج الله اكبريمان
-الله اكبر... قربةً الي الله-
آدمهاي خوبي هستيم ما...
عمل كردهايم به آن چه ميگوييم
يك عمر است...
حالا تو هم با زبان خوش
بنشين و حرف بزن
-عين من-
روبهروي دوربين
شايد پريد... ديوَت
شايد...
عقدت كرديم... با فروغْ خانمِ آدميت
اگرنه كه چارهاش يك ايرباس ديگر است
روي خليجِ هميشه هميشه هميشه پارس
-وطن پرستي را عشق كن!-
عين آدم
تفنگت را زمين بگذار...برادر جان!
تا بالا نياوردهايم رويت،
روي ديگرمان را
با چشم به سوي او به راه افتادم
در چالهي گونههاي ماه افتادم
تا اين كه پس از گونه، زنخدان ديدم
از چاله در آمدم به چاه افتادم!
*خدا بيامرز"سيدحسن حسيني" شاعر ِ كمبينا را محكوم به سقوط در چاه زنخدان ميدانست!!!
!!!
با عرض سلام/اين منم/از زندان/
در حبس ابد پشت دو چشمت پنهان/
عمرم به سر است/ -طاقتم ميگويد-
پلكي بزن؛ آزاد شوم من.../پايان
!!!
«من جمعه ميشوم...»
با يك كلاف از دل خود ميزنم گره
اين عهد صبحگاهي خود را به عهدتان
اما هميشه بند دلم پاره ميشود
دل ميكند زمين دل من از آسمان
هر صبح عهد بستم و تا صبح روز بعد
صد بار قفل عهد شما را شكستهام
قفلي شكست، دلي هم شكسته شد
ديگر از اين و آن همه تكرار خستهام
عهدي است بستهاي كه پس از پنج شنبهاي
يك «جمعه» با صداي تو آغاز ميشود
اما نبود، چونكه پس از پنج شنبهها
با رنگ سرخ، صفحهي ما باز ميشود
گفتيم خستهايم بيا...زودتر بيا
بايد بيايي و ما را رها كني
اما به شرط اين كه پس از آمدن، خودت
اول سهام و درصد ما را جدا كني
ما بي حيا شديم، خودت هم ببين چهطور...
داريم ميزنيم به تو، ساده، انگ شرط
دارد زبانه ميكشد اين نقطه روي ما
عهدي كه داده جاي خودش را به ننگ شرط
***
امشب دوباره باز كمي عهد ميكنم
من عهد ميكنم...و تو...من را مروركن
يك عمر، هفته-هفته تو را جمعه خواستم
من جمعه ميشوم و تو در من ظهور كن
بامداد 16مرداد1388(15 شعبان)
به نظرم خيلي جاي كار دارد.هنوز هُرم تازهگياش مانده.اما گفتم اينجا (در همين دفتر) حك كنم اين يادگاري را.دور نيست كه اشكالاتي داشته باشد و دور نيست كه تغيير كند.
هوای سیب دارم.خیلی وقت است که دیگر س ی بها بوي «سیب» نمیدهند!
«سیب»اول

ما زادهي سيب سرخ حوا هستيم
غرقيم در اين مزه و بو تا هستيم
ما را كه همين سيب به دنيا آورد
از عشق به سيب ما به دنيا هستيم
«سيب»دوم

بيرون شده از بهشت بابا، با سيب
آورده به دنيا همهي ما را سيب
محكوم شديم و عمرمان شد تبعيد
ممنوع نشد –به لطف او- اينجا سيب
---------------------------
*نکته: من اهل سیب هستم اما هیچ وقت اهل دود نبودهام!
۲ رباعی:
رباعی۱:
بر گونهي آب،آب ميگيرد راه
ميترسد از آلودگي رويش ماه*
او ميرود و بيخبر از قلبي سرد
تا عاقبتي كه دامنش گيرد آه
رباعی۲:
آن لحظه كه دست شاخه از دامن برگ
آزاد شد و به آب ميزد تن برگ
فهميد كه عشق جاي بالايي نيست
جاري شدن است عشق و لرزيدن برگ
-------------------------------------
*خدا بیامرز حافظ میگفت:«به لابه گفتمش ای ماهرخ چه باشد اگر، به يك شكر ز تو دلخستهاي بياسايد/به خنده گفت كه حافظ خداي را مپسند، كه بوسهي تو رخ ماه را بيالايد»
در گوش این جماعت مشغول عشق بازی هم
فریاد می زنم که بدانند عشق، بازی نیست
در این کویر، لب به لب آب تر کنید
شب را به یاد چشم سحرگاه سر کنید
راننده ی قطار کجا می برد مرا؟!
در ایستگاه عشق مرا هم خبر کنید
این بود توشه ی راه کویری!