تبليغاتX
روی دفترم می نویسم
اين روزها ذوقي براي گفتن شعر كه هيچ؛ حوصله‌اي هم براي نوشتن شعرهاي آرشيوي نيست!

اما اين:

 

فرياد-ايست‌گاه-شلوغي-صدا-قطار
ساعت-سكوت-سوت- و مفهوم انتظار

از راه مي‌رسيد غباري پر از هجوم
از راه مي‌رسيد قطاري كه در غبار...

گم مي‌كند تمام خودش را كه آهن است
با سرعتي كه مي‌كند از آهنش فرار

دل‌سرد مي‌نشيند و در انتظار تا...
آتش كنند در دل او گرم كارزار

-از آتشي كه در دل او سوخت، گرم نيست-
تنها به اين اميد كه در بين بي‌شمار

از مردمي كه پا به دلش مي‌گذاشتند
يك تكه قلب خون شده مي‌كند سوار

تا باز ياد عشق خودش را رها كند
در سوت ِ ناله‌گونه و آهي كه چند بار

آتش زده‌ست زردي ِ پاييز ِ راه را
آتش به قلب ِ سرخي ِ يك سيب در بهار

اين مرد آهني كه خودش كوه بوده است
با رود و برف و سبزه و كوهي كه در كنار

انگار كوه پشت سر كوه ايستاد
يك مرد در حمايت يك كوه؛ يك نگار

اما هميشه دست قَدَر مي‌زند رقم
در فصل ِ عشق، دانه كند در دلش انار
***
مقصد رسيد... مرد كه از پا نشسته بود
از ما گذشت و ما كه گذشتيم از كنار

جا مانده‌ايم در همه‌ي راه از قطار
گم مي‌شويم در پي ِ يك كوه ِ هم‌قطار

ساعت دوباره صبر به ما هديه مي‌دهد
تا زنده‌ايم مي‌رود اين ثانيه شمار
***
تصوير مي‌كشد كه يكي منتظر شود:
«ساعت-سكوت-سوت- و مفهوم انتظار»

 ۲۳/۷/۱۳۸۸
قم

حرفي نمانده كه گفتني باشد...!

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 15:59  توسط هادی  | 

گم شدن در قفس و بند ِ رهايي سخت است
حس خود بودن و احساس خدايي سخت است

لِه شدم زير سوآلي كه مرا مي‌پرسد
پاسخ اين همه انكار و چرايي سخت است

چند ماه است كه من شاغل استهلالم
فطر اعلام نشد؟! سر به هوايي سخت است!

چشم‌ها دست به پيش‌اند و تمنا دارند
ديدن و پس زدن دست ِ گدايي سخت است

چشم بسته‌ست به دستان دلم؛ بر چشمم
ديدن دست ِ تُهي‌دست خدايي سخت است!

شرح او نيمه‌ي پنهاني چشم است... همين!
گفته بودم كه از او عشق‌سرايي سخت است

***

عشق آسان‌تر از آن است كه مي‌انديشي
«طلب عشق ز هر بي سر و پايي» سخت است

 

قم

۲۲/۷/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:3  توسط هادی  | 

در سرخ‌گون‌ترین تپیدن دل‌های صورتی
تنها نشسته ردٌ ِ سرخ ِ دو جا پای صورتی

آبی‌ترین عبور و سرخ‌ترین موج ِ شوره‌زار
در قاب موج‌خانه عکس دو دریای صورتی

خون در مصاف شرم پاک نفس رنگ می‌دهد
از شرم تب گرفته گونه‌ی گرمای صورتی

اعجاز هُرم دست‌های کسی روی دست من
من را رسول می‌کند ید ِ بیضای صورتی

رنگین‌کمان چشم من که سفر می‌کند به رنگ
پل می‌زند همیشه روی تماشای صورتی

من غرق موج ع‌اش‌ق‌ان‌ه‌ی بی‌رنگ می‌شوم
سرو از سرم گذشته... آبی ِ رویای صورتی

 

۱۴/۷/۱۳۸۸
قم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:30  توسط هادی  | 

بعد از مدت ها با یک داستان کوتاه بوسه های قلم را به گلبرگ کاغذ آشنا کردم!

 

«نویسنده ی با ادب»

خبرنگار چشم در چشم مانیتور داشت گزارشش را تدوین می کرد:

-«آقا چرا عصبانی هستید؟!»

-«خجالت نمی کشه بی شعور ِ{بوق} یکی نیس بـ ِش بگه آخه{بوووووق} مگه{بوووق}... باید دَ...{بووووق}»

-«چی شده مگه؟!»

-«خجالت نمی کشه... هر غلطی دلش بخواد می کنه. هر حرفی از دهنش در اومده بهم گفته...»

صدای بوق بود که می آمد و لب مرد که توی مانیتور به هم می خورد!

خبرنگار مانیتور را خاموش کرد. به صندلی تکیه زد: «یارو شعور نداره{بوووووووووق} گزارشو نابود کرد!»

صدای بوق می آمد و لب خبرنگار به هم می خورد!

 

خبرنگار هم خبرنگارهای قدیم... نه این مردک ِ ................ (قلم نویسنده می چرخد و فقط نقطه چین روی کاغذ می خزد!!!)

 

تهران

۱۷/۷/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:49  توسط هادی  | 

آهاي!

با تو اَم!

نمي‌شنوي؟

گوشَت كر است، به من چه!

هديه‌ي قابيلِ 8ساله بهتر از اين؟!

چرا حرف نمي‌زني؟

چه؟!

تارهاي صوتي‌ات... به درك...

«سوپرانو» سيم اول تار است

مي‌شكنند تاري را كه تار صوتي ندارد

تو هم تار صوتي‌ات...

شكستنت فداي يك تار موي سيم‌هاي اول تار

 

تو بايد بشكني

بايد روي زمين بگذارندت

ناله نكردي بعد از آن دق كردن‌ها

                                    اين كار آدم نيست... آهني

به خون كشيدي هابيل‌هاي تازي را...

به چه جرمي؟!

            چشم‌شان سفيد بود روي خاك؟!

                                    خب باشد!... مثل روي ما... مثل پوست اين‌طرفي‌ها

                                                                                    آتش‌بارِ... خون‌بار!

-تا آخرين سي‌سي خونَت را ببار-

تازيان هيزمشان تر نيست

تازيانه‌شان را كه چشيدي، تر بود؟!

چوب‌هاشان جان مي‌دهد براي تار...

فقط چند سيمِ تار مي‌خواهد...

                                    گفتي چند تار صوتي‌ات...؟

از آن‌هاست، همه چيزمان

-حنجره‌ي طلايي من و پلاستيكي تو-

همين صدام...

            ...خودش يك پا «حسين» بود!

*

گوشَت موج گرفته؟ موجش made in u.s.a بوده؟

بد موج گرفته‌!

            ديشَت را جا به جا كن

ما هم روي همين موجيم! V.o.a را ببين...

                                                      نه! اين موج نيست! موج بعد...

موج سواري را مي‌بيني؟!

                                    خبر نداشتي واشنگتن ساحل دارد!

-مايوي سبز هم كم‌ياب شده-

 

گوشَت موج گرفته؟! نمي‌شنوي؟!

                                    "تو"ي زبان نا فهم جايت روي زمين است!

                                                                                    نه!...زير زمين!

 

گوشت كه آواز مرا موج مي‌شنود...

ولي گوش اين‌ها

موج مي‌زند از صداي من

*

چه مي‌خواني زير لب؟!

هه هه...!

تو كه نمي‌تواني توي اذان يك دهن ربنا چه چه بزني

                                                دهن مرا ببين... كج مي‌شود توي آواز!

لا اقل بيا روي موج بعد...

امشب الله اكبر مي‌خوانم...

                        اجراي زنده است...

-دهن را يادت نرود... تكنيك را نگاه كن!-

                                                روي بام خانه‌ي (كَد)خدا

آدم خوبي است (كد)خدا

                        مثل من

داريم ايثار مي‌كنيم

شايد بن لادن بيايد... با توپولُف

وسط برج الله اكبري‌مان

                                    -الله اكبر... قربةً الي الله-

 

آدم‌هاي خوبي هستيم ما...

عمل كرده‌ايم به آن چه مي‌گوييم

يك عمر است...

حالا تو هم با زبان خوش

                        بنشين و حرف بزن

-عين من-

روبه‌روي دوربين

شايد پريد... ديوَت

شايد...

عقدت كرديم... با فروغْ خانمِ آدميت

اگرنه كه چاره‌اش يك ايرباس ديگر است

                                                روي خليجِ هميشه هميشه هميشه پارس

-وطن پرستي را عشق كن!-

 

عين آدم

            تفنگت را زمين بگذار...برادر جان!

تا بالا نياورده‌ايم رويت،

                        روي ديگرمان را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:11  توسط هادی  | 

شاعرش اعلام برائت مي‌كند!!!*

با چشم به سوي او به راه افتادم
در چاله‌ي گونه‌هاي ماه افتادم

تا اين كه پس از گونه، زنخدان ديدم
از چاله در آمدم به چاه افتادم!

 

*خدا بيامرز"سيدحسن حسيني" شاعر ِ كم‌بينا را محكوم به سقوط در چاه زنخدان مي‌دانست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:53  توسط هادی  | 

!!!

با عرض سلام/اين منم/از زندان/
در حبس ابد پشت دو چشمت پنهان/

عمرم به سر است/ -طاقتم مي‌گويد-
پلكي بزن؛ آزاد شوم من.../پايان

!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:45  توسط هادی  | 

هر چه مي‌خواهم، بخواهم چيزي بگويم كه معناي تبريك يا شادباش را بدهد نمي‌توانم.اما به رسم عادت: "مبارك‌تان باشد" و شاد باشيد و منتظر.

«من جمعه مي‌شوم...»

با يك كلاف از دل خود مي‌زنم گره
اين عهد صبح‌گاهي خود را به عهدتان
اما هميشه بند دلم پاره مي‌شود
دل مي‌كند زمين دل من از آسمان

هر صبح عهد بستم و تا صبح روز بعد
صد بار قفل عهد شما را شكسته‌ام
قفلي شكست، دلي هم شكسته شد
ديگر از اين و آن همه تكرار خسته‌ام

عهدي است بسته‌اي كه پس از پنج شنبه‌اي
يك «جمعه» با صداي تو آغاز مي‌‌شود
اما نبود، چون‌كه پس از پنج شنبه‌ها
با رنگ سرخ، صفحه‌ي ما باز مي‌شود

گفتيم خسته‌ايم بيا...زودتر بيا
بايد بيايي و ما را رها كني
اما به شرط اين كه پس از آمدن، خودت
اول سهام و درصد ما را جدا كني

ما بي حيا شديم، خودت هم ببين چه‌طور...
داريم مي‌زنيم به تو، ساده، انگ شرط
دارد زبانه مي‌كشد اين نقطه روي ما
عهدي كه داده جاي خودش را به ننگ شرط

***
امشب دوباره باز كمي عهد مي‌كنم
من عهد مي‌كنم...و تو...من را مروركن
يك عمر، هفته-هفته تو را جمعه خواستم
من جمعه مي‌شوم و تو در من ظهور كن

 

بامداد 16مرداد1388(15 شعبان)

به نظرم خيلي جاي كار دارد.هنوز هُرم تازه‌گي‌اش مانده.اما گفتم اين‌جا (در همين دفتر) حك كنم اين يادگاري را.دور نيست كه اشكالاتي داشته باشد و دور نيست كه تغيير كند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 4:55  توسط هادی  | 

هوای سیب دارم.خیلی وقت است که دیگر س ی ب‌ها بوي «سیب» نمی‌دهند!

 

 «سیب»اول

«سيب»

ما زاده‌ي سيب سرخ حوا هستيم
غرقيم در اين مزه و بو تا هستيم

ما را كه همين سيب به دنيا آورد
از عشق به سيب ما به دنيا هستيم

 
«سيب»دوم

«سيب»

بيرون شده از بهشت بابا، با سيب
آورده به دنيا همه‌ي ما را سيب

محكوم شديم و عمرمان شد تبعيد
ممنوع نشد –به لطف او- اين‌جا سيب

 

---------------------------
*نکته: من اهل سیب هستم اما هیچ وقت اهل دود نبوده‌ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:28  توسط هادی  | 

۲ رباعی:

رباعی۱:

بر گونه‌ي آب،آب مي‌گيرد راه
مي‌ترسد از آلودگي رويش ماه*

او مي‌رود و بي‌خبر از قلبي سرد
تا عاقبتي كه دامنش گيرد آه

 

رباعی۲:

آن لحظه كه دست شاخه از دامن برگ
آزاد شد و به آب مي‌زد تن برگ

فهميد كه عشق جاي بالايي نيست
جاري شدن است عشق و لرزيدن برگ

 

-------------------------------------
*
خدا بیامرز حافظ می‌گفت:«به لابه گفتمش ای ماه‌رخ چه باشد اگر، به يك شكر ز تو دل‌خسته‌اي بياسايد/به خنده گفت كه حافظ خداي را مپسند، كه بوسه‌ي تو رخ ماه را بيالايد»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:19  توسط هادی  |