قطار
اما اين:
فرياد-ايستگاه-شلوغي-صدا-قطار
ساعت-سكوت-سوت- و مفهوم انتظار
از راه ميرسيد غباري پر از هجوم
از راه ميرسيد قطاري كه در غبار...
گم ميكند تمام خودش را كه آهن است
با سرعتي كه ميكند از آهنش فرار
دلسرد مينشيند و در انتظار تا...
آتش كنند در دل او گرم كارزار
-از آتشي كه در دل او سوخت، گرم نيست-
تنها به اين اميد كه در بين بيشمار
از مردمي كه پا به دلش ميگذاشتند
يك تكه قلب خون شده ميكند سوار
تا باز ياد عشق خودش را رها كند
در سوت ِ نالهگونه و آهي كه چند بار
آتش زدهست زردي ِ پاييز ِ راه را
آتش به قلب ِ سرخي ِ يك سيب در بهار
اين مرد آهني كه خودش كوه بوده است
با رود و برف و سبزه و كوهي كه در كنار
انگار كوه پشت سر كوه ايستاد
يك مرد در حمايت يك كوه؛ يك نگار
اما هميشه دست قَدَر ميزند رقم
در فصل ِ عشق، دانه كند در دلش انار
***
مقصد رسيد... مرد كه از پا نشسته بود
از ما گذشت و ما كه گذشتيم از كنار
جا ماندهايم در همهي راه از قطار
گم ميشويم در پي ِ يك كوه ِ همقطار
ساعت دوباره صبر به ما هديه ميدهد
تا زندهايم ميرود اين ثانيه شمار
***
تصوير ميكشد كه يكي منتظر شود:
«ساعت-سكوت-سوت- و مفهوم انتظار»
۲۳/۷/۱۳۸۸
قم
حرفي نمانده كه گفتني باشد...!